|
عزادار و امیدوار
|
ورزشکار کت و شلوار خاکستری پوشیده ،از همانها که اکثر اعضای تیم ملی کشتی یا وزنه برداری یا جودو یا والیبال جمهوری اسلامی می پوشند،با سینه های برجسته و گردن کوتاهی که از دور شبیه عباس جدیدی اش می کند.سیبیل اما ندارد.
مسابقه دقایقی دیگر شروع می شود.باران آمده و زمین بطور طبیعی کاملا گل آلود است .در واقع شرط اصلی برگزاری مسابقه گل آلود بودن زمین است و اگر باران نیاید مسئولین برگزاری مسابقه مجبور می شوند کل بیست و پنج کیلومتر جاده ی جنگلی را آب پاشی کنند.
ورزشکار کتش را در می آورد و با همان شلوار و پیراهنی که خیلی سفید به نظر می رسد آرام در فاصله ی درخت ها قدم میزند.این ورزش نسبتا تازه ای است و هنوز لباس خاصی برای آن تعریف نشده. یک ورزش رکوردی که سالها قبل ازرسمی شدن نصفه نیمه اش رویش شرط بندی میشده و جز ایرانی ها فقط چند کشور روپایی(از جمله هلندی ها که رکورد دار این رشته اند)در آن مهارت دارند.
ورزشکار با همان لباسها به سینه می خوابد روی زمین و پاهایش را از پشت بغل می کند و انحنایی شدید در بدنش ایجاد می شود تا بدنش کمترین تماس را با سطح زمین ایجاد کند. بعد از آن با بالابردن سر و سینه و کشیدن پاهایش شروع به خزیدن می کند. سرعتش در عرض چند ثانیه آنقدر می شود که کمی از دویدن یک دونده ی آماتور کندتر است. به دقیقه نمی رسد که دیگر در چشم انداز نیست.
داخل چادری که.یک دکتر و یک پرستار(هر دو مرد) و همسر ورزشکار در آن اقامت دارند.تلویزیون چهارده اینچی روشن است که تصویرش به شدت برفکی است.مزدک میرزایی(به دلیل اینکه این ورزش هنوز گزارشکر ویژه ای ندارد)دارد روی تصویر توضیح می دهد.تصویری که جنگلی نیمه تاریک را نشان می دهد و هر از گاهی مردی سینه خیز کنان از یک طرفش وارد و از طرف دیگرش خارج می شود.بعد از آن جنگل خالی را می بینیم تا ورزشکار دوباره به حوزه ی دید دوربین بعدی برسد. در این فاصله های نسبتا طولانی و کسالت آور، مزدک میرزایی از تاریخچه و آینده ی این ورزش می گوید و هر از گاهی که حرف کم می اورد آرزو می کند اتفاق ناگوار سال قبل تکرار نشود.
پرستار با دکتر مشغول گپ زدن است. پسر عمو یا رفیق خیلی قدیمی به نظرمی رسند. صدایشان می آید روی گزارش مزدک میرزایی و همسر ورزشکار را عصبانی می کند. در میان حرفهایشان یک واژه به گوش زن آشنا می آید و بر می گردد و رو به آن دو و می گوید که شوهرش هم همین بیماری را دارد. دکتر از جا می پرد و می پرسد چرا در فرم ننوشته ؟زن شانه بالا می اندازد که لازم ندیده و مگر مهم است و از این حرف ها...
دکتر و پرستارهاج و واج به هم نگاه می کنند. دکتر می گوید احتمال مرگ مبتلایان به این بیماری در ورزش "سینه خیز" آنقدر زیاد است که می تواند بعنوان یکی از روشهای خودکشی به حساب بیاید. هر دو چیزی درباره ی ترکیدن ششها می گویند و سعی می کنند زن را به طریقی مجاب کنند. راهی برای متوقف کردن ورزشکار وجود ندارد یا دست کم در آن لحظه به ذهن آن سه نفر نمی رسد.
من از اینجا حس می کنم در حال سینه خیزکردن هستم. متوجه نمی شوم که چه اتفاقی افتاده. فقط خودم را سینه خیزکنان در اعماق جنگل حس می کنم و نفس نفس زنان...احساسی دور،از مرگی نزدیک ...