|
آریایی پولدار
|
mekabiz par mekabiz
یک بعد از ظهر شرط بستم که در بیست و چهار سالگی خودم را بکشم(اگر بر اثر خوردن سیب زمینی سرخ کرده های آشغال بوفه ی دانشگاه و بهمن کوچیک هایی که آن وقت ها روزی یک بسته می کشیدم نمرده باشم) و طرف مقابلم شرط بست که هر گاه ازدواج کرد، برگه ای را که دونفری امضا کرده بودیم و انگشت هم زده بودیم زیرش نشان همسرش بدهد(دقیقا یک روز بعد از عروسی)...آن وقت ها من عاشق ویتگنشتاین شده بودم( نه اینطوری که ملت الکی می گویند من عاشق جگوار یا سوشی یا چمیدانم آب و هوای کلار دشتم)...واقعا عاشق شده بودم. هر از گاهی به عکس رنگ و رو رفته ای که از ویتگنشتاین لای کتاب تاریخ فلسفه کاپلستون(جلد اول) گذاشته بودم نگاه می کردم و یک جور هایی (طبیعتا به سبک خودم)قربان صدقه اش می رفتم (چیزی در این مایه ها ...ای "مادر ق"...ای "پاکیزه") و بعد هم دنبال این بودم که چیزهای مهمی بنویسم. چیزهایی که محتوایشان "نقد" باشد. تازه فرهنگ فلسفی ولتر را خوانده بودم و فکر می کردم(بدون هر گونه شکسته نفسی طبیعتا) که لازم است بنده هم یک فرهنگ فلسفی بنویسم تا تکلیف خیلی ها(از جمله خودم)با خیلی چیزها روشن شود. دلم می خواست بروم یک جایی خودم را گم و گور کنم. چون متاسفانه جنگ تمام شده بود و نمی شد زیر یورش مواد انفجاری کتاب نوشت(آن وقت ها فکر می کردم فقط باید سرباز صفری چیزی باشی در وسط یک میدان جنگ تا بتوانی چیزی بدرد بخور بنویسی و حالا که جنگ تمام شده باید یک جایی گم و گور شد تا شاید همان تاثیر – یا چیزی شبیه آن را ایجاد کند)
کسی که روبرویم نشسته بود و شرط کذایی را با او بسته بودم پسر خیلی خوش قیافه ای بود که دندان ها و لبش بخاطر سیگار سیاه سیاه شده بود و عجیب این سیاهی به صورتش می آمد. الان یادم نیست که او هم عاشق فیلسوفی چیزی بود یا نه ولی هر از گاهی با دختری که اسمش نازنین بود می آمد پشت دانشکده ادبیات حشیش می کشید.
امروز رفتم یک مدرکی چیزی از کیف قدیمی ام پیدا کنم.برگه را پیدا کردم. محتوایش این بود که هر گاه عروسی کرد من برای او نقش راهب هایی را بازی کنم که بخاطر شگونش،بکارت تازه عروس ها را بر می دارند. حالا چند سالی از بیست و چهار سالگی ام گذشته و شرط را به نحو مفتضحانه ای باخته ام. بعد از دیدن برگه رفتم چند صفحه ای از کتاب درباب یقین ویتگنشتاین را خواندم که آن تاثیر براندازنه را دوباره روی ذهنم بگذارد و جرات کنم بعد از سه سال زنگ بزنم و ببینم طرف عروسی کرده یا نه. تاثیری نگذاشت. در عوضش قرار های تازه ای گذاشتم . مثلا بروم یک دکترا هم به کلکسیون افتخاراتم اضافه کنم. در یکی از همین دانشگاه های معلوم الحال وطنی به آدم های بیست ساله ای که با خودشان قرار می گذارند در بیست و چهارسالگی خودکشی کنند و به آن عمل نمی کنند درس بدهم. بعد از هزار سال این پا و آن پا کردن یک گواهینامه ی رانندگی بگیرم. همه ی تلاشم را بکنم تا شصت ساله شوم و موهایم به طرز آبرومندی سفید شود و دیگر شلوارهایم را خودم بخرم تا بتوانم بپوشمشان.
عجیب است که از همه ی احساس ها و آرمان ها و عشق ها و هوس ها و ترس ها فقط یک چیز باقی مانده. شرمندگی.واقعا می خواستم که این نوشته شبیه داستان نشود. ولی بهرحال شبیه داستان شد. چون از زور شرمندگی مجبور شدم بجای خیلی چیزها خیلی چیزهای دیگر بگذارم. مثلا کتابی که امروز چند صفحه اش را خواندم درباب یقین نبود(اصلا امروز کتاب نخواندم) و من همیشه ویتگنشتاین را دوست داشتم اما عاشقش نبودم و آن شخصی که دندانهایش سیاه بود دوست دختر داشت ولی با او حشیش نمی کشید و اسمش هر چیزی(ازجمله نازنین)می توانست باشد .و دیگر اینکه من همیشه این سندروم ارتور رمبو را(بخصوص در آن سالها)مسخره می کردم و هرگز هم نمی خواستم کتابی شبیه فرهنگ فلسفی ولتر بنویسم. با این حال حقیقت زندگی ام همین چند خط است و این صادقانه ترین نوشته ای بود که تا بحال درباره ی خودم نوشته ام.