تبليغاتX
سفر به انتهای شب
عزادار و امیدوار

 بیشتر چهره ی دوست پسر قبلی اش را بخاطر دارم تا چهره ی خودش را. پسر را همه جا همراه خودش می برد. یک بار هم چیزی گفت در این مایه ها که "فلانی خیلی پسر خوبیه" و این جمله را طوری ادا کرد که من از آن عمق تحقیر و دلسوزی اش را نسبت به آن موجود خوب و مفلوک احساس کنم و فکر کنم اگرچه به اندازه ی کافی آدم خوبی نیستم اما آنقدر جذابم که جای "پسر خوب" را گرفته ام.

 

 این فکر برایم تازه است. همیشه برعکس بوده. یعنی همیشه آن آدم خوب من بوده ام و ان آدم برنده یکی دیگر. شاید همین تغییر فکر باعث ایجاد آن حس ناشناس می شود. آن حس خوبی که مرا وا می دارد تمام عرض یک میدان بزرگ را بدوم برای اینکه سوار رنوی درب داغانی بشوم که تا خرخره پر است.

 

دوست پسر قبلی را نشانده عقب. یک پسر از دوستان قدیمی خودم جلو نشسته همراه با بچه ای که خواهرزاده یا برادرزاده اش باید باشد و به نسبت هفت هشت سالی که دارد درشت است. دوتا دختر دیگر هم عقب نشسته اند که من زیاد نمی شناسمشان. در قاموس او تنها یک جا برای من مانده و آن هم کنار راننده است. باید در طرف راننده را باز نگه داریم. مسیر کوتاه است و ماشیشنش بیشتر از پنجاه تا نمی رود. اما اگر پلیس ببیند بیچاره می شویم.یک لحظه نگاهم از نگرانی ثابت می شود و به این مسئله فکر می کنم اما تا دستش می اید در حوزه ی دیدم همه ی نگرانی ها و این نگرانی بخصوص بخار می شوند.

 

 دوست پسر قدیمی همان پشت که نشسته به لباس هایم اشاره می کند. متلک می پراند. چیزی در این مایه ها که "ماشالله هر روز همین یه ویترین را می چینی" و این حرفش همه ی تنم را از نوعی غرور یا احساس موفقیت می لرزاند. از اینکه این پسر را -که حالا در این روز بارانی به نظرم خیلی خوش تیپ می رسد-  به جایی رسانده ام که مجبور است به من متلک بپراند....

 

 در طول راه حرف نمی زنیم. دختر لاغری است و تیز و عصبی رانندگی می کند. نگاهم روی قسمتی از فرمان ماشین ثابت است و سعی می کنم تقلب نکنم تا دست، خودش دوباره بیاید در حوزه ی دیدم. گفتم که لاغر است و جنس لاغری اش از جنس لاغری ان دسته از دخترهاست که فقط وقتی مچ دستشان را نگاه می کنی از لاغری شان متعجب می شوی. و از همان ها که مچ دستشان پر از تسمه ی چرمی و کش و نخ و زنجیر است و همیشه ی خدا هم یک زخم بین شست و انگشت سبابه شان هست که خونش خشک شده.

 

 واقعا نمی دانم کجا می رویم. اما انگار قرار است برویم جلوی دبیرستانی که بعد از فارغ التحصیلی ام دیگر از جلویش رد نشده ام.آن زمانها که دبیرستان می رفتم با هم آشنا نبودیم.چرا داریم میرویم آنجا؟ نمی دانم. ولی او مصر است که مرا به آنجا ببرد و من برای اولین بار در زندگی ام احساس برده شدن را تجربه می کنم(موقعی که دارم می نویسم، واژه ی "برده" را با ضم "ب" تصور می کنم اما موقع خواندنش با فتح "ب" می بینم و گمان می کنم هردویش درست است) و از آن لذتی می برم که جنسی نیست(باور کنید نیست. یعنی هر چقدر هم ظریف و موشکاف نگاه کنید، نیست.)

 

 چند ساعت قبل اش چند ساعتی می شد که منتظرش بودم. در خانه ی خودش. دوستانش که یکی شان همخانه اش بود نمی دانستند کجا رفته. سر ساعتی که قرار بود بیاید نیامد. من لباس هایم را که خیس از باران بود در آوردم و با هوله ی حمام نشستم روی صندلی کنار تلفن. بعد از دو سه ساعت تاخیر با سرو صدا و عجله آمد. دوست پسر قبلی اش که تمام پله ها را نفس زنان دنبالش دویده بود تو نیامد و همانجا مثل کسانی که پیتزا آورده اند جلوی در ایستاد. خودش اما با کفش های خیس و گلی پرید از اتاقش یک چیزی بردارد و یک لحظه متعجب به من زل زد که چرا حاضر نیستم. گفت می روند توی ماشین تا من بیایم. و همینجا بود که من دوباره همان ویترین همیشگی را چیدم و عرض یک میدان بزرگ را دویدم تا سوار رنوی درب داغانش بشوم.

 

سعی می کنم چهره ی خودش را به یاد بیاورم. ولی چیز زیادی یادم نمی آید. فقط موهای بلند صاف و کاپشن بادگیر سورمه ای و عینک رنگی بزرگ دوست پسر قبلی یادم هست.همان ها باعث می شد در یک روز بارانی خوش تیپ به نظر برسد.اما خدایا. چقدر خوشحال بودم . چرا؟

+

 
سو استفاده ی جنسی از این وبلاگ ممنوع بوده و خاطی مورد پیگرد قانونی و غیرقانونی من قرار خواهد گرفت !