تبليغاتX
سفر به انتهای شب
آریایی پولدار

در نوشته های محمد قائد بخشی هست که من دوست دارم و بخشهایی هست که عصبانی و گاه منزجرم می کند.در این نوشته بی انکه سعی داشته باشم نقدی بر نوشته های او بنویسم(این کاری است که مستلزم صرف وقت بیشتر و دقت در متون متععد است  او است که فعلا بنا ندارم انجامش بدهم) صرفا سعی می کنم با تمرکز بر آخرین نوشته ای که از او خوانده ام(+) علت این احساس متضاد را در خورم ریشه یابی کنم. این ریشه یابی را آفلاین و در سکوت انجام می دهم و در پاراگراف بعدی نتیجه را به اطلاع خواهم رساند.

 

خوب پس از ریشه یابی پی بردم علت ،ناهمگونی نوشتار او است.متن محمد قائد متنی است مردد که قرار است اجازه ی کشف و درک به خواننده بدهد.نه حکمی را در ابتدا بیان می کند و نه در انتها نتیجه ی خاصی می گیرد.درخشان ترین نمونه ی اینگونه نوشتار را در بعضی مقاله های رولان بارت سراغ داریم.در رولان بارت هم گذشته از بعضی اسطوره شناسی ها ما صرفا با دایره هایی مواجه ایم که اگرچه گاهی در هم تداخل می کنند اما در نهایت هیچ شکل خاصی را برای ببینده ترسیم نمی کنند.بعنوان مثال در نوشته ای که او درباره ی ژاپن می نویسد در تقابل با سفرنامه نویسی های معمول سعی می کند صرفا نشانه هایی از ژاپن عرضه کند تا هر خواننده ای با نظم دادن این نشانه ها در ذهنش ژاپن خاص خودش را بخواند.این نوشتار موجب می شود که خواننده نه صرفا فعال که اصولا نویسنده باشد.لذت کشف و آزادی مطلقی به او عرضه می کند .این نمونه ی بارز یک نوشتار اسطوره گریز است.ما بعد از خواندن امپراطوری نشانه های بارت سفرنامه ی خودمان را می نویسیم.هیچ ژاپنی تا وقتی که آنرا می خوانیم وجود ندارد.و این، با سفرنامه های مارکوپولو مآبی که شکل های خوبش را  آندره ژید یا هاینریش بل نوشته اند تفاوت بنیادی دارد.

 

محمد قائد نیز سعی می کند اینچنین بنویسد.نوشته های او آکنده از دالهایی است که گویی سعی می شود بعنوان ماده ی خام یک متن در ذهن خواننده نوشته شوند.این مستلزم به رسمیت شناختن ازادی و مشارکت مطلق خواننده است.اما فرق نوشتار او با نوشتارهایی نظیر امپراطوری نشانه ها یا بعضی از اسطوره شناسی های بارت در چیست؟جدا از تفاوت در سبک که بهرحال تا حدی معلول جغرافیا،تاریخ و سلوک و ویژگی های شخصی نگارنده است  و در این باره نمی توان قائد را سرزنش کرد،تفاوت در تناقضی است که در نوشتار قائد وجود دارد.بعنوان مثال درنوشته ای که در بالا به آن لینک داده شده،ما با نشانه هایی مواجه می شویم که قرار است در هم و برهم ارائه و در ذهن ما برای ساختن یک حکم زیباشناسانه ساخته شوند.اما قائد جابجا زیباشناسی فرهیخته ی خودش را که آخرین مدل زیباشناسی در جهان است به ما حقنه می کند.در عرض دو قرن اروپایی ها تصمیم گرفتند زیباشناسی شان را نسبت به معماری و اشیای داخل خانه تغییر دهند.مبلمان پر از نقش و نگار و رنگین جایش را به مبلمانی ساده و راحت و اغلب با رنگی ملایم داد که به درد لم دادن و جلوی تلویزیون نشستن می خورد.این اخرین مدل زیباناسی اروپایی  در ذهن قائد همچون حقیقتی است که هر کس آن را در نیابد قابل تحقیر،تازه به دوران رسیده و ابله و دهاتی جلوه می کند.به این ترتیب او گمان می کند تازه به دوران رسیدگی یعنی استفاده از کاسه توالت مطلا و اشیای پر نقش و نگار براق.در حالیکه تازه به دوران رسیدگی برای هر کس فرق می کند.تازه به دوران رسیدگی پارابورژوای تهران نشین در سال هشتاد و شش ابدا اینطور نیست.تازه به دوران رسیدگی او عبارت است از همین اظهار نظرهای زیباشناسانه ای که قائد مطرح می کند.هرجا هم که شک کنیم گذرنامه ای نشانت می دهند از جنس همین که خود قائد نشان می دهد(شما چرا انقد رنگ و وارنگین؟//من عاشق رنگ های ماتی هستم که کمترین اظهار وجودی نمی کنند/زیبایی در سادگی است و...الخ)...خوب خود این اظهار نظرها نشان می دهد که ما به دوران تازه ی خودمان رسیده ایم.پرگویی نکنم.در این نوشته ی قائد ما می بینم که او زیباشناسی اروپایی قرن بیستمی را بعنوان وحی منزلی پذیرفته و از طریق آن انواع زیباشناسی ها را با عنوان های عربی،گل درشت ، و ..الخ تحقیر می کند.این اسطوره ی او است.و ان را در متنی که قرار است اسطوره گریز باشد جا میزند.من در اینجا بنا ندارم این  مطلق گرایی زیباشناسانه را نقد کنم.مسئله اصلا این نیست.او می تواند این را بعنوان یگانه معیار ازلی و ابدی برای تشخیص خوش سلیقه از بد سلیقه پذیرفته باشد و سعی کند به ما هم بقبولاند.اما این مطلق گرایی در تقابل با نوشتار او است که ظاهرا می خواهد بدون اینکه بعنوان دیکتاتور بر نشانه ها حکمفرمایی کند فقط انها را نشان بدهد.خلاصه اینکه چنین نوشتاری متناقض و به همین دلیل ریاکار و نهایتا ازاردهنده است.گویی کسی به دلایلی خودش را مجبور کند نظریات اینیشتین را با نظام ریاضیاتی یونان باستان تبیین کند (یا بر عکس).شاید بهتر باشد قائد چنین نوشته هایی را با نوشتاری شبیه نوشتار ولتر (مثلا در فرهنگ فلسفی)بنویسد.نوشتاری که فریاد میزند نویسنده اش از خواننده باهوش تر و پیشرو است و قرار است چیزی را که او نمی داند یا متوجه اش نشده به او بگوید و دستش را بگیرد ببرد به جاهایی که از صفری که خواننده در آن قرار دارد اندکی بالاتر است.جایی که در ان همه (جز بعضی خز و خیل ها که تازه همین الان به جایی که ما خداد سال پیش رسیده بودیم، رسیده اند)می دانند که کاسه ی توالت باید سفید و بدون نقش و نگار باشد.

 

 حالا که نگاه می کنم می بینم قائد همیشه اینطور نمی نویسد و گاهی نقش ولتری نوشتارش را می پذیرد و هر گاه چنین است،می شود بدون آن احساس بد از تیزبینی و طنز نهفته در نثرش لذت برد.

+

 
سو استفاده ی جنسی از این وبلاگ ممنوع بوده و خاطی مورد پیگرد قانونی و غیرقانونی من قرار خواهد گرفت !