|
آریایی پولدار
|
متن زیر دو شیوه ی خواندن دارد.اول اینکه بدون توجه به زیر نویس ها آن را تا ته بخوانید(و بعد از تمام شدن متن اصلی هم دیگر زیر نویس ها را نخوانید چرا که مشغولوذومبه ی نویسنده خواهید شد)و یا بعد از رسیدن به هر شماره فورا زیرنویس مرتبط به آن را بخوانید.در غیر این دو صورت مسئولیت هر گونه عواقبی (از جمله سر خورده شدن که برای ما پیروان مکتب ماهاریشی بدترین عواقب است)با شمای خواننده خواهد بود.
اعترافات مرد شصت و هشت ساله یا چه کسی به اینها زنگ میزند.
اولا سیگار هنوز مزه ی کاغذ می دهد.دوما می خواهم زودتر تمام شود تا تلفن بزنم.تلفنی که محتمل است سرنوشت ساز باشد.اما پیش از آن بهتر است حرف های دیگری گفته شود.من و عصبی تقریبا چهل سال پیش عروسی کردیم.شهر لابد می دانید که آن روزها اینهمه بزرگ نبود.خیابان ولیعصر فعلی هم بعد ها شد پاتوقمان و آن وقت ها یادم نمی آید کجا قدیم میزدیم.فقط یادم هست که عصبی عادت داشت در حین راه رفتن یک جای بدنش را به حالت عصبی تکان بدهد و من هم بدون هیچ انگیزه ی موذیانه یا حتی عاشقانه ای اسمش را گذاشته بودم عصبی.1
عصبی بعد از انقلاب ترکم کرد.خواه دلیلش زندان رفتن شش ماهه ی من باشد.2خواه الکلی شدنم 3 ، زیاد مهم نیست.چیزی که مهم است بویی است که بعد از شش ماه خانه از آن پر بود.اولش فکر کردم بخاطر سیگارهایی است که عصبی و دوستانش پشت سر هم در یک فضای شصت متری دود کرده اند 4اما بعد متوجه شدم دلیلش حشره هایی است که روی فرش مرده اند.از هزارپا گرفته تا جیرجیرک.5 گفتم بزنم لاشه ها را جمع کنم یا بزنم بیرون که زدم بیرون.مهندس مست مست انطور که پاها را می کشند روی زمین آمد از جلویم رد شد.ادم مودبی بود و رسم بود که همیشه بگوییم چون اهل جنوب است خونگرم و صمیمی است.بهرحال من را بغل کرد که در آن وضعیت لابد معناهای زیادی افاده می کرد6 سیگاری ازش گرفتم و روشن کردم.مزه ی کاغذ میداد.مزه ای که سالهای بعد هم در سیگارم ماند و من مانده بودم چطور ان وقت ها با انهمه لذت و اشتیاق بهمن ها را یکی پس از دیگری دود می کردیم.بعد هم همه ی تنم درد می کرد.بخصوص شقیقه هایم تیر می کشید.در سالهای بعد از آن چیزی تغییر نکرد.دست کم در این دو مورد بخصوص .دیگر چه باید گفت؟7
***
2) یا به دلیل سبیل پرپشت ام بود که از بچگی آنقدر سیاه بود که هیچوقت جرات نکردم بتراشمش یا به دلیل دوستانی که از هر طایفه بر می گزیدم و طبیعتا وقتی نشسته ای جلوی برادر خوب و برادر بد دارد از پشت غضبناک نگاهت می کند هر اسمی که به یادت بیاید می گویی.اسم من هم لابد دریاد چهار پنج نفری مانده بوده که ریختند از توی رختخواب با کتک خرکشم کردند تا شش ماه بعد بیایم و ببینم عصبی نیست.
۳) اولش قرار گذاشتم شب های سه شنبه به یاد از دست رفتگان لبی به می بزنم.بعد آن قدر از دست دادم که شب های سه شنبه کفایت نمی کرد.
4) واضح است که عصبی هم دوستانی داشت که من هم می شناختمشان.همه شان زن بودند و فقط یک مرد بین شان بود که مهندس شرکت نفت بود و همیشه یک کت و شلوار و تی شرت می پوشید و ریش و سبیل اش را از ته میزد و در ان روزها می خواست برود سیمون دوبوار را هر طور شده در کافه ای چیزی تماشا کند و گویا این کار را کرد.البته بعدها در جایی وقتی داشتیم درباره ی میدان آزادی حرف میزدیم گفت که جرات نکرده یک کلمه هم با "او" حرف بزند و فقط از فاصله ای که دود سیگار و فرانسه ی خرابش بیشتر نشانش میداده "او" را تماشا کرده.هر چند اگر بخواهیم دقیقتر باشیم باید اضافه کنیم که وقتی به پاریس رسیده فهمیده که دوبوار دیگر کافه نمی نشیند و شخصی که او تماشایش می کرده مارگرت دوراس بوده است.
5) لاشه ی این حشره ها همانطور که خودتان حدس زده اید نشان دهنده ی مهربانی خالص عصبی بود.طوری که نشستم بالای سر شان و زار زار گریه کردم.حتی وقتی می خواسته من را بگذارد برود فکر کرده که خانه را سمپاشی کند.خودش میدانسته که من بر می گردم و تحمل ندارم وقتی تای ملافه را باز می کنم ببینم یک سوسک از لایش می پرد بیرون.
6) دو رفیق که یکی شان رفته زندان و هیچکس را نفروخته و ناخن هایش را کشیده اند فردای ازادی هم را در کوچه ای چیزی می بینند.اشک میریزند.فشار می دهند.تپ و تپ ماج می چسبانند روی لپ های خیس هم.وسط اشک می خندند.سرخ می شوند.احساس غرور می کنند.بطرزی خفیف می لرزند.دماغشان تیر می کشد و خود بخود کش می ایند و می روند به رفقای دیگر بپویندند.فقط مسئله اینجاست که رفقای دیگری دیگر در کار نبود.سیمین و مهرانه و معصومه با شوهرهایشان رفته بودند اروپا،غزل تائب شده بود و روزهای جمعه شربت سکنجبین خیرات می کرد و عصبی هم از چند ماه پیش غایب بود یا غیبش زده بود یا کسی رویش نمی شد به من بگوید کجاست. مهندس دم غروب ها مست می کرد و می رفت که برج ازادی را که حالا اسمش خیلی مسما داشت تماشا کند.برج آزادی. هر وجه ان نشان دهنده ی وجوهی از اراده ی مردم این سرزمین بود که علی رغم همه موانع ها و رنج ها و دشمنی های استبداد و استمار و استکبار خودش را بالا می کشد.سفیدی ان سرخی خون های ریخته شده را فریاد میزد.طبیعتا من مست نبودم اگرنه همراهی اش می کردم .پانزده سال بعد وقتی هر دو مست بودیم دوباره رفتیم انجا.این دفعه مهندس برج ازادی را نشانه ی بی معنایی تاریخ و سترونی این سرزمین خواند.گفت برج ایفل به همین بی خاصیتی است اما از موزه ی لوور بیشتر بازدید کننده دارد.چرا که نظاره گر تاریخ بوده. اینکه کسی به برج ازادی نگاه نمی کند خودش بهترین گواه تاریخ گریزی مردم این سرزمین و عقیم بودن هر حرکتی در ان است.چند باری پشت سر هم رو به برج گفت ما مردمانی فراموشکاریم.
7) بعد از خاموش کردن سیگارم به آقای چالنگی گفتم از میهمانشان بپرسد نظرشان درباره حمله ی امریکا به ایران چیست.اقای چالنگی لبخند زیبایی زد و همین را از میهمان برنامه پرسید.او هم به نوبه ی خودش بعد از لبخند زیبایی جواب داد پاریس را خدا ازاد نکرد.متفقین ازاد کردند.تا کی ما باید چوب ناسیونالیسم پوسیده ای را بخوریم که با بیگانه ستیزی اش مانع آزادی مردم این سرزمین می شود.اقای چالنگی لبخند معنی داری رو به من زد.من هم همینطور.دلم می خواست نظر فعلی مهندس را درباره ی برج ازادی بدانم.اما متاسفانه وقت برنامه کم بود و تلفن را قطع کردند.چقدر هوس کرده بودم حرف بزنم.موقعیت مناسب بود.هر دو مست بودیم.
بی ربط:این ترانه هم بدک نیست.هم برای عاشقان معشوق از کف داده و هم رفقای شمال باز،...