تبليغاتX
سفر به انتهای شب
آریایی پولدار
 همبسترِ ِ ح-شری

        یک جنبه ی ناخوش ایند وبلاگ این است که مدام دعوت ات می کند به نوشتن.مثل همبسترسیری ناپذیری که وادارت می کند در حالیکه نه میلی در سرت هست و نه رمقی در تنت،دوباره شروع کنی.اما خوشبختانه چون اجباری جز دعوت خشک و خالی وجود ندارد می توانی خودت را بخواب بزنی. لازم است که خودت را به خواب بزنی.

  

            روسپی،اعم از آماتور و حرفه ای

         مدت هاست که هیچ روزنامه ای نمی خوانم.وجودشان غمگینم می کند.احساس می کنم روزنامه ها اغلب نویسندگانشان را به روس-پی تبدیل می کند.آدمهایی که میلی و حتی حرفی برای نوشتن ندارند اما بخاطر پول می نویسند.البته به میزان حرفه ای بودنشان ممکن است رد گم کنند.ممکن است طوری رفتار کنند که اصلا نفهمی بی میل و بی حرف اند.اما گاه در لحظه ای که داری لذت می بری،یک واژه، یک ترکیب اضافه ،مثل نگاه بی موقع و مخفیانه ی روس-پی به ساعت مچی اش،تو را از توهم بیرون می آورد.

 

     جوانی ابدی

        کافکا درتاملات روزانه اش چیزی به این مضمون نوشته که "اگر جوانی ابدی از نظر جسمانی ممکن بود،درون نگری ناممکن اش می کرد."به نظرم ژورنالیست هایی که همواره می نویسند در جوانی ابدی باقی می مانند.یکی مثل بهنود هیچوقت از جوانی عبور نمی کند.چون نوشتن مداوم و اجباری فرصت چنین درون نگری ای را از او می گیرد.طبیعی است که جوانی در اینجا بعنوان یک رذیلت بکار رفته.هر چند اصراری هم بر آن نیست. پیر شدن نیاز به خلا دارد.به لحظاتی که موضوعی جز خودت برای تامل نداشته باشی.

 

           ظرفیتِ آن جور زندگی

       مدتی پیش در  یکی از این مجله های خانوادگی مصاحبه ای خواندم با دختر خانمی که با راننده اش ازدواج می کند.با او می رود  فرانسه.در انجا طلاق می گیرد و.بر می گردد ایران.اما مدتی بعد شوهر سابقش را که معتقد است قصد آزار خانواده اش را داشته و پلیس هم نمی توانسته پیدایش کند جلوی باشگاه ورزشی اش به قتل می رساند(با چاقو)،خانواده ی پسر می خواهند صد ملیون بگیرند و رضایت بدهند.دختر هم اصلا ناراحت به نظر نمی رسد. تیتر نوشته این است"او ظرفیت نوع زندگی من را نداشت" ...نظرتان درباره ی جمع اوری پول و راه انداختن کمپین و امضای پتیشن چیست؟ فکر می کنم اگر هفتاد هشتاد ملیون جمع بشود خانواده پسر از رضایت شان صرف نظر کنند.البته شک نکنید که در آن صورت با یک پیشنهاد دویست ملیونی مواجه خواهیم شد.اما دست کم با دویست ملیون تومان می شود یک اپارتمان صدمتری در تهران خرید.واقعا درست نیست شهیدی که اینچنین سگ کش شده مقبره ای نداشته باشد.گیریم که یک اپارتمان صد و ده متری در خیابان صادقیه باشد.

 

           یاد شهیدان یا ما در کدام جهان زندگی می کنیم

        نوشته ی پاراگراف قبلی ربطی به سه پاراگراف قبل ترش نداشت.فقط خواستم ضمن زنده کردن یاد راننده ی مفلوکی که ظرفیت "آن نوع زندگی" را نداشت، بگویم این مجلات درپیت خانوادگی هنوز هم منبع الهام محسوب می شوند.هنوز هم می شود درآنها مطالبی خواند که چهره ی واقعی زندگی در تهران هزار و سیصد و هشتاد و شش را بهتراز فیلم های واقع گرایانه ی جعفر پناهی و یادداشت های صفحات اجتماعی روزنامه های فرهیخته، برملا کند.

 

            خدایا رحم کن

        یکی از معدود صحنه های دوست داشتنی سینمای ایران برای من صحنه ای است در فیلم شوکران(بله،منظورم شوکران است نه مسافر و باشو و گاو و طعم گیلاس والخ)که هدیه تهرانی در حین رانندگی بغضش می ترکد.خوب اینکه شمایلٍ زن خونسرد و مستقل دهه های هفتاد وهشتاد ایران،آنطوری اشک بریزد برای خودش صحنه ای احساساتی و خوب است. اما منظورم من آن نیست.منظورمن جمله ای است که دو سه بار تکرارش می کند"خدایا!رحم کن"...خوب، این جمله وقتی در دو سه سکانس بعد قسمتی از شلوار جین ابی روشنش را از زیر پارچه ای که بر جسدش کشیده اند می بینیم، رمزگشایی می شود.شاید هم احساس احمقانه ای باشد.اما احساس می کنم  من و بخشی از ملت شهید پرور در آن تومبیل نشسته ایم.حالا وقتش است که این شمایل منطقی و خونسرد بغضش بترکد و بگوید "خدایا!رحم کن"

 

 شعر ضمیمه/خدایا رحم کن : .این تقریبا سبک نوین و اصیلی در سرایش شعر محسوب می شود.اسمش را فعلا(تا وصول پیشنهادات بهتر)گذاشته ام (تصادم تیتریک=tasadom-e-titrik)...برای ساختن چنیین شعری اول سعی می کنید یک نوشته با  تیترها و میان تیترهای متعدد بنویسید.مهم است که این تیترها و میان تیترها را صادقانه و بدون حسابگری انتخاب کنید.البته احتمالا در رغیر این صورت هم کسی نمی تواند مچ تان را بگیرد.اما اگر اتوماسیون توانست بعنوان یک روش سرایش شعر و حتی نوشتن رمان نامی شود به دلیل صداقت کامل بکارگیرندگانش بود.پس شارلاتان بازی را کنار گذاشته و تیترها را بی کمترین دخالت و تصرفی بطور عمودی و زیر هم قطار کنید.مثل نمونه ی زیر:

 

«خدایا رحم کن»

همبسترِ ح-شری

روس- پی،

اعم از

 آماتور و حرفه ای

جوانی ابدی

ظرفیت آن جور

 زندگی

یاد شهیدان یا ما در

کدام

جهان

زندگی

می

کنیم

خدایا رحم کن

 

پ.ن: "تصادم تیتریک"حاصل خلاقیت،بامزگی،انحصار فردیت و نادره بودن خفقان آور من است. هیچکس حق ندارد از آن حتی در حد یک "لب زدن حمیدشبخیزمابانه"استفاده کند مگر آنکه نام و لقب مرا کامل بیاورد.نام کامل من چنین است مکابیز ِ زنوی سفر به انتهای شب .لقبم هم تا اطلاع ثانوی،مودب،منطقی ،اریایی و الکترونیک است.

+

 
سو استفاده ی جنسی از این وبلاگ ممنوع بوده و خاطی مورد پیگرد قانونی و غیرقانونی من قرار خواهد گرفت !