|
آریایی پولدار
|
این را داشته باشید تا یک قصه ی خانوادگی برایتان تعریف کنم .ما بلا نسبت شما یک دایی داریم که سر هر کس بتواند کلاه می گذارد.اما از آنجایی که زیاد آدم باهوشی نیست فقط دستش به اقوام نزدیک خودش می رسد که بهش اعتماد دارند.از طرفی مقید به مسائل شرعی هم هست.یعنی به قول اهل شریعت،حرام و حلال سرش می شود.بله. همین جناب پول خاله ی ما را بالا کشید(از جستجو کنندگان عزیزی که با سرچ مخلفات "خاله" وارد این وبلاگ می شونددعوت می کنم که به اینجا رجوع بفرمایند)نه اینکه با ترفندی پیچیده سرش کلاه گذاشته باشد ها. فقط پول زمینی را که از ده سال پیش در اختیارش بود نداد. مادر این گنه کار برای اینکه نمی توانست زیاد روی وجدان برادرش حساب کند سعی کرد از طریق پیش کشیدن همین مسئله ی حرام و حلال مجابش کند که پول خواهر کوچکتر را بدهد تا از یک دعوای خانوادگی جلوگیری شود.دایی جان فرمود "می روم پیش حاج آقا فلانی(یک نوع آخوند هستند ایشون)و اگر او گفت باید پول زمین را بدهم،خوب می دهم."مادرم گفت:"پس بگذار من هم با توبیایم."اما دایی جان اصرار داشت خودش تنهایی برود و هر وقت "حاج اقا فلانی" به نتیجه رسید هر کس که خواست بیاید جواب را بشنود.
قصه ی ما به سر رسید .خاله هه هم طبیعتا به پولش نرسید .اُکی.این یکی هم قصه ی زیاد جذابی نبود و نکته ی عبرت آموز خاصی هم نداشت.بنابراین توجه شما را به دو قصه ی دیگر جلب می کنم.این بار قصه گو یک عدد پزشک است و می توانیم امیدوار باشیم قصه های بهتری تعریف کند.
«در اوایل جوانی در جلسات عرفان و مولوی خوانی که پدر و دایی یکی از دوستانم برگزار می کردند شرکت می کردم و شعر عرفانی می خواندیم و تفسیر می کردیم و تفسیر می شنیدیم. روزی وصف پدر دوستم را برای پدر خود گفتم...خندید و گفت: "پدر دوستت با این همه ثروت هم دزد است و هم کلاهبرداروسپس شرحی از سوابق او را داد و گفت این عرفان بازی حالایش هم در جهت پرده پوشی و شارلاتانی است." بیست و دو سال گذشت. چند روز پیش در اوج شلوغی مطب منشی آمد و گفت "آقای عارف" (اسم مستعار پدر دوستم) آمده اند و با شما کار دارند. گفتم بعد از اینکه مریض بیرون آمد بگو به داخل بیایند. آمد و نشست و پس از احوالپرسی بی اعتنا به شلوغی مطب و نوبتی که از بیماران سلب کرده است با آرامش و طمانینه شروع به صحبت کرد. ده دقیقه ای که حرف زد و از انسانیت و اخلاق و عرفان گفت منشی به داخل اتاق آمد و در که باز شد یکی از همراهان بیماران به داخل اتاق پرید و گفت: آقای دکتر شما باید وجدان پزشکی داشته باشید...چرا این آقا را بدون نوبت به داخل اتاق راه داده اید. با زحمت قانعش کردم که چند دقیقه دیگر صبر کند و از آقای عارف هم با احترام خواستم که امرشان را بفرمایند. ایشان گفت که خانم خدمتکاری دارد که بیست سال است نزد او کار می کند و بچه 12 ساله ای دارد که از بیماریهای مختلف رنج می برد که قسمتی از آن مربوط به تخصص من می شد. سپس با بزرگواری اضافه کرد که تصمیم گرفته ام که بیماری های مختلف او را درمان کنم و الآن می خواستم قسمتی را که مربوط به تخصص شماست شما به عهده بگیرید. من که به یاد حرف پدرم افتاده بودم بلافاصله گفتم: حرفی نیست ولی هزینه آن دویست هزار تومان می شود. . من من کنان گفت: پس من شما را در ثواب این کار شریک می کنم و شما هم حق الزحمه خود را از این جوان نگیرید. در برابر این همه پررویی و وقاحت من هم احترامات حال و گذشته را کنار گذاشتم و گفتم: به من چه مربوط است که بچه کلفت شما را که معلوم نیست پدرش چه کسی است! رایگان مداوا کنم تا تو در برابر همه دوست و آشنایت قمپز در کنی و خودت را خیر و نیکوکار جا بزنی. و بلافاصله یک بیمار را به داخل فراخواندم و آقای عارف بدون خداحافظی از اتاق بیرون رفت.»
«من پیش از این شما را آدمی صرفا وقیح می دانستم.اما به نظرم ابله هم هستید.مثلا گمان کرده اید با اضافه کردن یک صغری به داستان "عارف نما" و یک کبری به داستان "پیرزن گریان" می توانید نتیجه ی دلخواه را بگیرید:"ان عارف شارلاتان بوده و مشتری های سالن انتظار مطب من ریاکار بوده اند پس من حق دارم در برابر رنج آدمهای کاملا مستاصل بی تفاوت باشم"این نتیجه ای بود که می خواستید بگیرید ؟حالا گیرم که اینطور شد و چهار تا کامنت گذار گفتند "اباریکلا دکی جون حق با شما است."واقعا از اینکه سر خودتان کلاه می گذارید حال تان بهم نمی خورد؟این بو از پشت مونیتور من را به استفراغ انداخته اما ظاهرا شما بهش عادت کرده اید.هرچند.شگفت انگیز نیست.آدم به بوی خودش عادت می کند .
در مورد هر دو قصه و قصه های نظیر این هیچ صغری و کبرایی شما را از اتهام بی اخلاقی و جانورخویی تبرئه نمی کند.گیریم مردک عارف، شارلاتان باشد.وظیفه ی شما نسبت به این بقول خودتان بچه کلفت که دستش به جایی بند نیست چه می شود؟واقعا شما نگران بودید که عارف مسلک ماجرا را به اسم خودش تمام کند؟ گیرم که اینطور باشد.مگر این نافی بروز یک رفتار انسانی از جانب شما و مجوز بی تفاوتی تان نسبت به رنج دیگران است؟ در مورد پیرزن نالان هم همینطور.گیریم که همه ی اهل مطب ریاکار بودند و حاضر نبودند "هزار تومن" از جیب شان بدهند.شما چطور؟ریاکار بودن آنها تکلیف شما را ساقط می کند؟نه دکتر جان.وقاحت برای اینکه مشمئز کننده باشید کفایت می کند.لزومی ندارد بلاهت را به آن اضافه کنید!»
مرتبط : نوشته ی مانی درباره ی این حضرت