|
آریایی پولدار
|
ساله هفتاد و چهار بود که من در روزنامه همشهری کار می کردم.عصر همان روز رفتم خانه ی صابری.صابری گفت "جوان چرا انقدر تند می روی"منم که بی خیاااااال.گفتم "بی خیال"
بعد رفتیم خانه ی یکی از راستی ها که خیلی برو بیا داشت.طرف زوم کرده بود که برادر زاده اش را به من قالب کند.طرف هم از این چادرچاقچوری های خفن. من را که دید فهمیدم بعله.کار از دست در رفته.حالا خر بیارو ...میهمانی که تمام شد طرف من را شروع کرد به تعقیب کردن.من فرار می کردم و او همینطور دنبال من می دوید.دوبار داشتم می رفتم زیر ماشین اما طرف دست بردار نبود.تا اینکه رسیدم به دفتر همشهری.از پنجره نگاه کردم دیدم جلوی پنجره نشسته . خوب کاری نمی توانسم بکنم.از آن طرف یکی از نوادگان ناصرالدین شاه که شوهر و سه تا بچه داشت روزی یک بار کلید آپارتمانش را برای من می فرستاد گیر سه پیچ داده بود که لب من را ماچ کند.اما من اصولا اجازه نمی دهم زن شوهردار لبم را که سهل است حتی نوک دماغم را ماچ کند.از طرف دیگر یکی از دوستان به اسم جعفر قلی زاده (که بعدا با همون دختره که من را تعقیب کرده بود عروسی کرد) می گفت "خنگ خدا این تیکه ی خیلی مالیه"اما من اصلا تو باغ نبودم. بدبخت خیلی تو کف بود.به گمونم روی مال و منال زنه هم حساب کرده بود.ولی خداییش من اصلا توی باغ نبودم.خلاصه بگویم.سال هفتاد و چهار همه توی کف (یطور عمومی) و توی کف(بطور اخص توی کف من)بودند اما من !توجه کنید چه می گویم اصلا توی باغ .چی ؟نبودم!..."
این را به سبک این حاج آقا نوشتم. سعی نکردم بامزه شود.بنابراین ان را بعنوان طنز نخوانید.صرفا تمرینی بود بی دقت برای اینکه در یابیم چه ساده می توان با تکرار دو مولفه، چیزی شبیه نوشته های او تولید کرد.در اینجا قصد ندارم مولفه ها را بصورت انتزاعی بیرون بکشم . (شبیه کاری که مدتی پیش در پاورقی و حاشیه اش با یک جور نشانه شناسی سردستی انجام دادم.آن بخش طبیعتا ناتمام ماند و این نوشته ادامه ی ان نیست.اما شاید بتواند بعنوان یک ضمیمه برای خاطره نویسی های مرسوم به حساب بیاید.)همچنین قصد ندارم نقدی از موضع اخلاق به نوشته های این فرد وارد کنم(دریدن حر یم خصوصی کسانی که زمانی با آنها سلام و علیکی داشته)هرچند اعتراف می کنم که بی اخلاقی های این شخص وجدان من را برای مسخره کردن احتمالی نوشته هایش آسوده کرده.تنها می خواهم کمی پیرامون "من-راوی" این خاطرات و دو مولفه ی اصلی که آن را می سازد "چیز" بنویسم.
در واقع در کلیت این خاطرات مکتوب شده یک "من" ساخته می شود که ستون همه ی حوادث است.توجه کنید که نمی گویم یک من برملا می شود.خاطره نویس سعی می کند در خوش بینانه تری حالت با "گزینش کردن و فی لتر کردن"ماجراها و نقل آنها چیزی از من خودش در ذهن خواننده بسازد.دلیلم هم برای ساختگی خواندنش این است که آن "من" آنقدر غیر واقعی و به سبک خیالبافی های نوجوانانه مضحک است که نمی تواند به این صورت در عالم واقع وجود داشته باشد.من ایشان را به دروغگویی متهم نمی کنم.نه ،این اندازه به او اعتبار نمی دهم. آنچه او را به گفتن و اینگونه گفتن این خاطرات وامیدارد ساده دلی است و بس.بگذریم...
در تمام خاطراتی که تاکنون ازحضورش در "گل آقا" و "همشهری"ساخته در نگاه اول یک من بیخیال و جذاب(کول)در مقابل جنس مخالف و قدرت و رسمیت وجود دارد که تنها و تنها باید مواظب باشد دست دخترها و سیاستمدارها به او نرسد :
«همان روزها یکی از بچههای آرشیو که زمین شناس هم بود گفت که مامور است از طرف یکی از دختران اداری همشهری از من خواستگاری کند! من مرده بودم از خنده! چندتا چندتا»
می بینید که عکس العمل خاطره نویس تعجب،خوشحالی یا حتی نارحتی نیست.خنده اش گرفته از این وضعیت! این همان آدم به شدت جذابی است که مورد تعقیب گروهی از دختران قرار می گیرد و مجبور می شود به سبک تعقیب و گریز فیلم های اکشن دختران را دست به سر کند.شوخی یا اغراق نمی کنم خودتان بخوانید:
یک روز، وقتی از کلاس آمدم، دیدم چند تایی از دختران کلاس دارند تعقیبم میکنند. هم خنده ام گرفته بود و هم مثل سگ میترسیدم. ترس از اینکه اگر کسی در روزنامه همشهری دچار مشکلی میشد، دودمانش برباد میرفت، من هم تازهگی از مشکل همخانه قبلی رسته بودم.
فاصله خیابان قدس تا چهار ولیعصر چیزی نیست، ولی باید طوری از دست آن شاگردهای شیطان فرار میکردم که هم ضایع نمیشدم و هم به موقع به روزنامه میرسیدم. از شانس من طرف جنوبی خیابان انقلاب به دلیلی بسته بود و نمیشد تاکسی گرفت. شروع کردم تند تند راه رفتن و مثلا به روی خودم نمیآوردم که متوجه این تعقیب شدهام...رفتم توی یک مغازه، یادم نیست کدام بود، قبل از فلسطین، خیال کردم مرا گم کردهاند، بعد دیدم پشت شیشه مغازه ایستادهاند! مثلا خودم را نباختم، ولی آمدم بیرون و رفتم .
آن طرف خیابان و توی خیابان فلسطین شمالی، دیدم بهترین جا برای پناه گرفتن، خود دایرهالمعارف تشیع بود! دیگر مطمئن بودم که آنجا در امانم.
توجه د ارید که واکنش راوی نسبت به اینکه با این شدت مورد علاقه ی دختران است باز هم خنده است.ترس ش هم کاملا دلایل بیرونی دارد(می ترسد از روزنامه بیرونش کنند)این شما را یاد جماعت تین ایجر می اندازد؟حق دارید.اما دلیلش چیست؟دلیلش دقیقا تلقی مشترکی است که تین ایجرها و راوی از "من جذاب" یا "من ایده آل"دارند.هر دو گروه سعی می کنند تصویری نیشخند زن از خودشان ارائه دهند.اما این راوی نیشخند زن در مقابل جنس مخالف به من نیشخندزن به "قدرت و رسمیت"تبدیل(یا اگر دوست دارید،سوییچ) می شود.بعنوان مثال وقتی راوی جایزه ی دوم را در یک مسابقه ی کاریکاتور می برد با خودش چنین می گوید :
گفتم گور بابای جايزه مطبوعات هم کرده! رفتم شيراز. جوايز جشنواره مطبوعات را ناطق نوری داد.
اما آیا اینطور است که همه ی جماعت روزنامه نگار اینچنین در مقاابل جنس مخالف و قدرت و رسمیت بی تفاوت باشند.ابدا.بقیه ی یا در کف جایزه اند یا می خواهند به قدرت متصل شوند یا یک جوری با یکی از خانم هایی که راوی به آنها مطلقا بی تفاوت است اشنا شوند .چند مثال میزنم باا توضیحی مختصر برای هر کدام :
اخبار مسابقه را همینطور دنبال میکرد و خیلی امیدوار بود.
این همکار در برابر جایزه خیلی حساس است.اما راوی را که دیده اید .گفته گور بابای جایزه ی مطبوعات.
گذشته از بی اخلاقی موجود در این قبیل کنایه ها.به بطن موضوع توجه دارید که ؟کاملیا می خواهد از سر قلاب دبیر سرویس اجتماعی فرار کرده و بچسبد به قلاب این آقا.اما ایشان حالش را می گیرد.
یکی از موارد خالهزنک بازی در روزنامه، مساله ارتباط با منشیها و حروفچینها بود، بخصوص اگر تصادفا کسی هم مجرد شده بود! رقابت برای رفیق شدن با این مجرد شدهها آنقدر زیاد بود که باورم نمیشد.
می بینید.اینطور هم نیست که همه مثل این آقا کول باشند.سرو دست می شکنند برای دوست شدن با دخترها .
وقتی ماجرا{یک ماجرای عشقی} پايان يافته بود، روزی{صابری} مرا خواست. گفت شما جوانها مسائل عاطفیتان به هيات دولت هم رسيده! شاخ درآوردم. گفت عيسی کلانتری بدو بيراه دوستانهای نصيبت کرده...گفتم از کچلها انتظاری نيست، شما به دل نگيريد!
طبیعتا ایشان اصلا تحت تاثیر این موضوع که یک عضو هیئت دولت نگران ماجرای عاطفی شان است قرار نمی گیرند.اما آنقدر برایشان مهم است که بعد از پانزده سال یادشان مانده و نقلش می کنند.
هنوز هم يادم میآيد هر از گاهی هشدار میداد که نيکان! تند میروی! من هم میگفتم گمانم شما کند میرويد.
موخره :کسانی که با نوشته های اندره مالرو اشنا باشند می دانند که او عادت دارد من خودش را در تمام ماجراهای انقلابی و سیاسی بعنوان یک ستون محکم که همه چیز دورش می گردد بنا کند.ارزش ادبی کار مالرو(حتی اگر نویسنده ی مورد علاقه ی ما نباشد)انکار ناشدنی است.سارتر(اگر اشتباه نکنم)درباره ی او گفته بود."بی شک او سبکی دارد .اما سبک اش خوب نیست"درباره ی نوشته های این آقا - علی رغم تکرار بعضی مولفه ها- می توان گفت :"بی شک او سبک خاصی ندارد.اما هرچه هست خوب نیست!"