|
آریایی پولدار
|
مولانا قصه ی جذابی در مثنوی دارد .می گوید یکبار معاویه که از نماز صبح جا ماند.نمازش قضا شد. وقتی بیدار شد محکم زد توی پیشانی خودش که "ای داد! من از نمازم جاماندم!" البته معاویه در اینجا یک معاویه ی مثالی است. "فرزند زر و زور" که اصولا چنین خلوت هایی ندارد. وانگهی جان سخن چیز دیگری است. دفعه ی بعد که داشت از نماز جا می ماند شیطان امد بیدارش کرد. معاویه تعجب کرد.گفت "چرا تو که شیطانی بیدارم کردی؟" شیطان گفت "ارج و قرب آن تاسفی که تو از قضا شدن نمازت خوردی بسیار بیش از ثواب نمازت است." این حکایت بی خدایانی مثل فوکو و نیچه است.ترس و تاسفی که اینها از نبود خدا دارند برای خودش یک پا ایمان است.
عرض میکردم که فوکو این نکته را خوب فهمیده که این برهنگی،این زبان "س ک س" تا چه اندازه می تواند توسط ارباب زر و زور ...توسط مستکبرین، مسخ شود.این راهی است که غرب رفته و ادم حسابی هایشان فهمیده اند چه راهی بوده و برای برگشت هم چقدر دیر است. راه طی شده است. شهید اوینی می گفت من از راه طی شده با شما حرف میزنم.آن سیر آفاقی غرب را بزرگانی مثل اوینی بطور انفسی طی کرده بودند.سیر انفسی کمال و پختگی سیر آفاقی را ایجاد می کند و اگر به موقع با کیمیاگری مثل امام خمینی برخورد کنی و درکش کنی می توانی بی آنکه دامنت تر شود از مضرات آن مبری شوی.
امثال آنها غرب را می شناختند .غرب را باید شناخت تا راه طی شده را دوباره طی نکرد.اصلا حرف عیسی مسیح(ع)به همین معنی است.هشدار می دهد از راههای طی نشده بروید.مرحوم شریعتی علی رغم بعضی انحراف هایی که داشت این را نسبتا خوب فهمیده بود.می خواست راه تازه برود.اما چون تربیت مکتبی و اصولی نداشت نمی توانست. حالا من از شما خواهران و برادران می پرسم.روشنفکر غرغروی بیسوادی که گمان می کند آزادی در برهنگی و یا همان سخن گفتن بسیار است در چه جهتی حرکت می کند؟او چطور می تواند بفهمد که این کنترلی که عزیزان ما در نیروی انتظامی اعمال می کنند عین نقد قدرت و عین آزادی است.؟اینها آمده اند می گویند استبداد است.استبداد را نمی فهمند.یک چیزی شنیده اند.از حقوق طبیعی دم میزنند.اصلا در خود غرب هیچ ادمی که سرش به تنش بیارزد دیگر حرفی از حقوق طبیعی نمیزند.ازبس بی آبرو شده.از بس به اسمش جنایت شده....